خرید بک لینک
من از خیلی خیلی بچگی می خواستم نویسنده باشم.عشقم داستان تعریف کردن بود.غروب های تابستان.نه همه غروب ها برای پدربزرگم داستان بر باد رفته تعریف کردم.بیشتر می نشست روی پله اول حیاط.اول آب می ریخت روی کاشی ها .می گفتم چه گرم شد .می گفت صبر کن الان خنک می شه !بیشتر رویِ پله دوم می نشستم.گاهی هم سوم .(از

برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1400 ساعت: 1:24

از اولین روز پیدایش زمین و مخلوقات سابقه نداشته شهاب بی توضیح اینقدر نباشد.یا کلا می بست می رفت برای چند ماه و یا توضیح می داد که به سفر می رود یا هرچه.اما اینکه اینقدر یکهو ننویسد سابقه نداشت.دلیلش بماند.از معدود دوستانی که جویای احوال بودن هم ممنون.ما که خیلی وقت است از کسی انتظار نداریم.مخصوصا ا

برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1400 ساعت: 1:24

خیابان ِ جمهوری را خیلی دوست دارم.بیخود و بی جهت این خیابان به دلم نشسته.روزهای آخر اسفند عزیزتر هم می شود.لباس های عروس و داماد در خیابان جمهوری همیشه من را یاد داستانی می اندازد.داستان مردی که با زنی خیالی برای خرید کت و شلوار می رود.البته برای&nbs

برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1400 ساعت: 1:24

صفحه بندی